سرزمين سبز
((خدايا!در رويارويي با مشكلات,در ميان نوميدي وشكست,به يادم اور:اين نيز بگذرد.))
گفتم و باز هم ميگم كه شاد باشيد و شاد زندگي كنيد.
اما...
اين چند وقته روزهاي عجيبي داشتم روزهايي پر از علامت سوال
حتي تحمل شنيدن صداي عزيزترين هام رو نداشتم
عجيب بود!!!
من ...من پر انرژي حالا حتي به حرفهاي خودم هم عمل نمي كردم.
صبحها موقع دست و رو شستن حتي به خودم نگاه نمي كردم از خودم طفره ميرفتم ...
فرار مي كردم...
تا اينكه بالاخره چشمهام مچمو گرفتن.
خيره شدم تو چشمهاي خودم ...باهام غريبه بودن... از شرم از ناراحتي پق زدم زير گريه ...
چي به سرم اومده بود؟چرا نگاه چشمهام اينقدر مبهم بود ؟
انگار داشت يه سوالي مي پرسيد...
بازم خيره شدم ...
حالا حرفشو مي فهميدم داشت گله مي كرد ...داشت ازم سوالي مي پرسيد...
_چي به سرت اومده؟
(من فقط نگاه مي كردم)
_با توام جوابم رو بده كجاست اون انسان قوي؟اوني كه به همه مي گفت بخندن...گمش كردي؟ جاش گذاشتي ؟كجا ؟
(جوابي نداشتم... باز سكوت كردم)
_با من قهري ؟با من ...من وجودت...خويشتن خويشت؟
(اروم زير لب زمزمه كردم) _نه
_پس چي ...؟
_خجالت مي كشم ...
_از كي ...؟ من!!!
_از تو از خدا از ...
_چرا ؟...به كدامين گناه...؟
_گناه ظلم ...ظلم نه به ديگران بلكه خود ...گناه دروغ ... نه به بندگان خدا ...بلكه به امانت خدا خودم...گناه بي توجهي نه به اطرافيانم...بلكه به افكارم به اعتقاداتم به خودم...گناه ناديده گرفتن...ناديده گرفتن تو تو اي وجدان اگاهم...
اشكي از چشمهايم روان شد مثل اب مقدس پهنه ي صورتم را غسل داد چشمهايم خنديدند
وجدانم كه از دريچه ي نگاهم با من سخن مي گفت دوباره به سخن امد
_با خود بد كردي اما ادامه ...ادامه ي اين راه ...ناديده گرفتن خويش تا كي ؟ تا كجا ؟ ناديده بگير اما نه خود را نه وجدانت را ...ناديده بگير كرده هاي پيشينت را ...بازگرد ...به خود..به خدا...هنوز فرصت هست ... تا دير نشده قد الم كن...
خنديدم از ميان خنده هايم قطره هاي اشك گذر مي كردند...دستهايم را گره كردم اب درون حوض ساختگي انگشتانم پر شد و لبريز ...سيل اشكهايم رابا اب مقدس تطهير دادم ...باز هم خنديدم ...و قول دادم ...به چشمهايم قول دادم ...به وجدانم...به خودم...به خدا...گه ديگر فراموش نكنم امانت الهي را ...اين تن فاني و اين روح جاودانه را...
حرفهايي كه زدم شايد به دل قشنگتون نشست شايد هم گذري از سطر سطرش رد شديد اما مي خوام بدونيد اينها حقيقت بود ...سناريويي كه بين من و وجدانم تو پلاتوي ايينه ردو بدل شد ...
من به مدت دو هفته تو اغما بودم ....نه نترسيد تصادف نكردم ...تو بهت بودم از اتفاقاتي كه دورو برم افتاد...
اما با همه ي سنگيني لحظه ها باز هم با اين جمله كه (دنيا محل گذره و اين اتفاقها همه امتحان خداست)به خودم اومدم بلند شدم از خواب غفلتي كه لالاييش رو خودم براي خودم خونده بودم ...
فقظ يك چيز زندگي رودخانه اي جاريست...
سعي كن اروم و با قدرت تو اين رود شنا كني
| Design By : Night Skin |

